
1. اگه یه روز کنترل ذهن آدما رو بهت
بِدَن از این فرصت چطوری استفاده میکنی؟
2. به نظرت روح ما قبل از اینکه
تو جسم ما باشه وجود داشته؟
3. مهمترین چیز تو زندگیت چیه؟
4. انسان پیشرفت میکنه که به کجا
برسه؟

گفتم : خدایا از همه دلگیرم !
گفت : حتی از من !
گفتم : خدایا دلم را ربوده !
گفت : پیش از من !
گفتم : خدایا چقدر دوری !
گفت : تو یا من !
گفتم : خدایا تنهاترینم !
گفت : پیش از من !
گفتم : خدایا کمک خواستم !
گفت : به غیر از من !
گفتم : خدایا دوستت دارم !
گفت : بیشتر از من !
گفتم : خدایا اینقدر نگو من !
@@ گفت : تو از منی و من تو هستم @@
بـــی خَبــری بـی پـــایـــان تــَـریـن خَبــــری استـــ
کـِــه ایــن روزهــــا از تــــو مــی رِسـَـد......
عشق ِ من لکه ی آفتابی ست ، که بر فرشی افتاده
با شست و شو نمی رودفرش را برداری ، نمی رود
پنجره را ببندی ، نمی رود
پرده را کلفت تر بگیری ، نمی رود
این لکه وقتی می رود ، که خورشیدم رفته باشد
دیگَـــَر هـَــواى بــرگـردانتـــ را نــَـدارم
هـَــرجـا كِـه دلتـــ مى خـــواهــد بُـــرو
فـقــط آرزو مـى كــُنــم
وَقتــى دُوبــاره هـَواى ِ مـن بــهـ ســـَرت زد
آنقــَدر آسمـان ِ دلتـــ بگــیرد كــِه
بــا هـِـزار شبــ گــِـریـه آرام نگـــیرىوَ اَمـا مــَن
بــَركــِه نـمى گـــَردم هــــ ـــــــیچعَطـــر ِ تنـَــــم را هــَـم
از کـوچــــه هـای پشـــت سرم جمـــع می کنــم
کـهـ لـَــم ندهـــی روی مبــــل های راحتــــی
با خــاطــــِـــره هایـم قَـــدم بـــزنی
مــــــــــــرد است دیگر
گاهی تند می شود گاهی عاشقانه می گوید
مـــــــــــــرد است دیگر
غرورش آسمان و دلش دریاست
تو چه می دانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد
تو چه می دانی که چشمانت دنیای او شده
تو چه می دانی از هق هق شبانه او که فقط خودش
خبردارد و بالشش؟
مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد
می فهمد
ایـن دَردی کِــه مَــن مـی کِشــم، دَرد ِ بـی تــو بــودنــ نیستـــ
تـــاوان بـــا تـــو بـــودن استـــ ...!!!
آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد
شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش دوست می دارد
حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو ، نادیده بگیرد ،
چه قدر دوســتت دارد !
نیـازمـندی هـای
فـــوریبـه یـک دلـیل ِ خـوب بـرای ِ زنـدگـی کـردن
نیـازمـندم ........؟؟
دیـشبـــ
قصـــه ات را
بــــرای کســـی می گفتــمــ ؛
بـــاز دوبـــاره
عـــاشقـتـــ شــدمـ ....

Last night I saw it there
shining in the dark again
The light that all men seem to fear
They say that sailors were drowning in the bay
And people kept away
Waiting for the riches that a wreck would bring
When the morning comes
And on and on that light returns again
To haunt the ones who would not hear the pain
I took the old path down
climbing over rocks and stones
The place I knew when I was young
And in my fear I had to carry on
Where no-one else had gone
Looking in the heart of darkness from above
To the man inside
I took my chance and set off for the light
And started the journey of my life
And in the darkest hour that light was calling me
Through the doorway to another world
And there below me I saw all the days of my life
Till the moment I stood on the shore
Worlds away, this was my destiny
To be back here in another time
And all around me I saw the faces that I knew
Reaching out, "there is nothing to fear,"
Worlds away
Come with me
Last night I saw it there, shining in the dark again
The light that all men seem to fear
Come with me, come with me
ادامه مطلب
این عکس 4 تا هلوی معروف خارجی
خیلی خوشگلن پس هواتونو داشته
باشین که عاشقشون نشین چون
دستتون بهشون نمیرسه
فقط یه چیزی این عکس 18+
پس موقع دیدن با جنبه باشین
ادامه مطلب
سلام ما به خاک کربلای تو
سلام ما به کربلای پربلای تو
سلام ما به جسم پاره پاره ات
سلام ما به زخم چون ستاره ات
سلام ما به زخم تیر سینه ات
سلام ما به لعل خشک تشنه ات
سلام ما به وداعِ با سکینه ات
سلام ما به جسم چاک چاک تو
سلام ما به داغ قلب پاک تو
سلام ما به سعی و هم صفای تو
سلام ما به مهر و هم وفای تو
سلام ما به آن وداع آخرت
سلام ما به سوز قلب خواهرت
سلام ما به مهربان برادرت
سلام ما به شاهزاده اکبرت
سلام ما به قاسم و حُر و حبیب
سلام ما به حلق چاک اصغرت
سلام ما به..............

بازی
تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه
صدای خندرو هیچکس نمیشنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینم گل یئس داره میکاره
بی تو قلبِ جهنم هم مثل خونه واسم سردِ
با اون حالی که تو رفتی محال بازی برگرده
دارم یخ میزنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی نمیشه حفظ ظاهر کرد
جای خالی تو داره همه دنیامو میگیره
بی تو آسون ترین کارام واسم سختو نفس گیره
بی تو هم صحبت شبهام همین چهار گوشه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی میباره
واسه یکی از دوستای گلم که خودشون میدونن این شعر داداش سیاوشمو نوشتم
خودشون فکر نکنم بدونن که من نه از ریا و نه دورویی باهاش دوستم
چون خیلی خیلی واسم عزیز نمیخوام از دستش بدم چون
بدون اون احساس تنهایی میکنم وقتی باهاش به یه آرامش خاص میرسم
برخلاف کسایی که فکر میکنن با یه دختر به آرامش میرسن ولی من میگم
با دوستی با یه پسرهم میتونن به آرامشی حتی بالاتر از دوستی با یه دختر برسن
و اونایی که فکر میکنن من چرتو پرت میگم باید بگم واسه ذهن کُندِشون متاسفم

میشود رنگ نگاه یاس را با نگاه آبیت پیوند داد
میشود در باغ همپای نسیم به شقایق یک سبد لبخند داد
میشود با بال سرخ عاطفه تا فراسوی افق پرواز کرد
میشود با یاری حسی لطیف عشق را با یک تپش آغاز کرد
میشود در بیکران آسمان شعر سرخ یک شقایق را سرود
میشود در مرز یک آشفتگی جان فدای غنچه ای تنها نمود
میشود با دستی از جنس بهار تک تک پروانه ها را تاب داد
میشود با جرعه ای از اشک شوق باغ سرخ لاله ها را آب داد
میشود با یک نگاه ماندگار از طلوع شهر رویا شعر گفت
میشود گلهای دل را آب داد میشود تا آبی دریا شگفت
میشود در جاده های آرزو مثل بید پاک و مجنون تاب خورد
میشود قویی غریب و تشنه بود از لب دریاچه ی دل آب خورد
میشود از شهر پاک پنجره سوی حسی ماندنی پرواز کرد
میشود همبازی پروانه ها شد برگهای لادنی را ناز کرد
میشود یک شاخه گل را هدیه داد میشود با خنده ای پایان گرفت
میشود یک لکه ابر پاک بود میشود آبی شد و پایان گرفت
پس بیا دنیای پاک قلب را جایگاه رویش گلها کنیم
با نگاهی روح را زنگ زنیم با تبسم خانه را زیبا کنیم
معنی این حرفا یعنی بیا
از تمام کینه ها عاری شویم
زخم یک پروانه را درمان کنیم در کویر سینه ای جاری شویم

منم مثل تو مات این قصه ام
تو هم مثل من امشبو دعوتی
درست تو همین ساعت و ثانیه
سزاوار زیباترین رحمتی
تو این حس و حال عجیب و غریب
دو تا بال میخوای که رو شونته
تو از هر مسیری بری می رسی
تو از هر دری بگذری خونته
از این سفره ها معجزه دور نیست
ببین دست دنیا تو دست منه
دعا میکنم تا اجابت بشه
دعا میکنم چون دلم روشنه
من از عشق بارون به دریا زدم
به بارون و به آسمون دعوتی
چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم
من از عشق بارون به دریا زدم
به بارون و به آسمون دعوتی
این لحظه هایی که هم صحبتیم
در آن روزها , حتی یک سلام به یکدیگر دل دختر را گرم میکرد .او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزگ می انداخت . دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت : پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت .
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد , چشمانش به باریکی یک خط میشد .
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت . یک شب هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند و یا تلفنی با آنها حرف میزدند , دختر در سکوت به شماره ای که از مدتها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد . آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد را رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند , پذیرفته شود در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت , پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
![]()
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

راستی نظر یادتون نره....................

خدایا خوشحالم که میتوانم از ستاره ها بالاتر بنشینم و با تو حرف بزنم , خوشحالم که میتوانم شانه به شانه کلمات راه بروم و مهتاب را لمس کنم و بهترین شعرهایم را با صدای بلند برایت بخوانم / خدایا , ماه را تو روشن میکنی و راه را تو نشان میدهی / پرنده های دوره گرد را تو به مقصد میرسانی و میوه های نارس را تو میپرورانی /
دریا بخاطر تو آبی است و کوهستان برای دیدن تو به پا خواسته است / خدایا باران گریه چه کسی است؟ گل سرخ عطر چه کسی را دارد وخورشید برق نگاه کیست؟ من در کدام طبقه آسمان پا به عرصه وجود نهاده ام ؟ و آخریم شعرم را برای چه کسی خواهم سرود؟
خدایا, مرا در پیراهن کودکی ام ببین و در کنار آینه ها بنشان و دستهایم را از صدف سوال پر کن / خدایا, هیچگاه از من مپرس چرا دیر آمده ام چرا مشقهایم را روی دیوار روزگار ننوشته ام و چرا به سپیده دم سلام نگفته ام / خدایا, همه ی خوبیها را به من
عطا کن و سنگ های سرسخت را از سر راهم بردار و یکی از درهای سرسبزت را برویم باز کن / خدایا, ای آن که ابرهای کبود به یاد تو در آسمان راه میروند و ای آن که زیباتر از تو کسی نیست , به داد دلهایی برس که برایشان فریادرسی نیست / خدایا, از
عشق تو پلی میسازم که مرا به تو برساند , از نام تو خانه ای بنا میکنم که پای هیچ طوفانی به آن نرسد و از نگاه تو صبحی دیگر میافرینم که خخخخخخخخخخخووووووورررررششششییییییدشششششش هرگز غروب نکند!
من آن نی ام که حرام از حلال نشناسم
شراب با تو حلال است و بی تو
@@@حرام@@@

گاه نومیدم و گاه امیدوار
گاه آرامم و گاه بی قرار
گاه میخندم و دلم شاد است و گاه
خسته ام و لبریز از اندوه
گاه رو بر یک شقایق میکنم
شکوه از این قلب عاشق میکنم
گاه میگویم که سهمم این نبود
آه از این چشم انتظاری ها چه سود؟
کاش این چشم انتظاری ها نبود
کاش این بیقراری ها نبود
گاه گاهی پشت پلک پنجره
میشوم خیره به باغ خاطره
با خودم میگویم که آخر یک سحر
باز میگردد عزیزم از سفر
چشم من روشن به رویش میشود
ٌٌٌخانه پر از رنگ و بویش میشودًًًً

میخواهم برایت بهترین دوستی
باشم که تا کنون داشته ای
میخواهم که گوش جان به
سخنانت بسپارم / حتی اگر
در مشکلات خود غرق شده باشم.
آن گونه که هیچ کس تا کنون چنین
نکرده , میخواهم هر زمان که مرا
طلبیدی در کنارت باشم / نه اکنون
بلکه هر زمان که خودت میخواهی.
میخواهم رفیق شفیقت باشم
میخواهم تو را به اوج برسانم.
خواه توانش را داشته باشم
خواه نداشته باشم.
میخواهم به گونه ای با تو
رفتار کنم که گویی اولین روز
تولد توست / نه در آن روز خواص
بلکه تمام روزهای سال.
به حرفهایت گوش خواهم داد
نصیحتت میکنم / هم بازی ات
میشوم و گاهی اوقات میگذارم که
برنده شوی .
در کنارت میمانم آن زمان که آهنگ نبرد کنی
در کشاکش مبارزه با زندگی برایت دعا میکنم
میخواهم برایت بهترین دوستی باشم که
تا کنون داشته ای/ امروز / فردا و فرداهای
دیگر تا آخرین لحظه حیاتم بهترین دوستت
میمانم........میگویی چرا؟
!زیرا تو برایم بهترین دوست هستی که داشته ام!

نه امیدی كه بر آن خوش كنم دل
نه پیغامی نه پیك آشنائی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدائی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحرگاهی زنی دامن كشان رفت
پریشان مرغ ره گم كرده ای بود
كه زار و خسته سوی آشیان رفت
كجا كس در قفایش اشك غم ریخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
كه بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیاید
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست؟
چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟
چرا؟ ... او شبنم پاكیزه ای بود
كه در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش برآمد
به كام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شورافكنی بود
كه در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت
شبی ناگه سرآمد انتظارش
لبش در كام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟
چرا بر ذره های جامش آویخت؟
كنون، این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی، نه پیك آشنائی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدائی
.: Weblog Themes By Pichak :.
تبلیغات 







دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم




